دکتر فرزانه احمدی در تهران

دکتر فرزانه احمدی در تهران

دکتر فرزانه احمدی در تهران

دکتر فرزانه احمدی در تهران

نوع فعالیت:

مشاور خانوادگی (دکترای مشاوره خانواده)

مشاور های خانوادگی

همکاری با مجله روزهای زندگی

ترجمه کتاب ارتباط صمیمی نوشته آلبرت الیس انتشارات رسا

ترجمه کتاب ابا برای یکدیگر ساخته شده اید نوشته آلن بارباراپیز انتشارات رسا

موسس نشریه ندای پارس شرکت های پتروشیمی منطقه پارس (مدیر قسمت روانشناسی۹

به مدیریت:

دکتر فرزانه احمدی

آدرس:

تهران

photo_2016-09-11_13-01-52 photo_2016-09-11_13-01-55 photo_2016-09-11_13-01-57 photo_2016-09-11_13-01-59 photo_2016-09-11_13-02-01

داستان خیال باطل:

الآن زنگ آخره، و من بی صبرانه منتظرم تا مدرسه تعطیل بشه. خیلی هیجان زده ام، اصلا نمی فهمم که معلم فیزیک چی داره میگه، نمیدونم ساسان هم مثل منه یا اینکه خونسرده…آره حتما داره با خیال راحت به کارها می رسه، ولی… همچی کاری هم نداره، فقط باید گل و شیرینی بیاره، خوب …حتما  باید سلمونی بره، به لباسش برسه…دیگه …دیگه… وای… داشت یادم میرفت، نشون… باید یه نشون هم بیاره، قبلا گفتم که طلای سفید دوست دارم…اوووووم چه خوبه،… من همیشه طلای سفید دوست داشتم ولی مامان هیچوقت برام نخرید،… یادمه بچه که بودم مادر بزرگم برام از مکه یه جفت النگوی طلا آورده بود …و من از همون بچگی وقتیکه دیدم گوشواره طلای زرد، چه جوری گوش دختر خاله شش ساله ام را زخم کرده بود و با چه مصیبتی گوشواره ها را از گوشش در آوردن، النگوها را به دستم نکردم، …چون این خاطره تلخ باعث شده که از طلای زرد خوشم نیاد، خیال می کردم رنگ زرد طلا باعث و بانی اون زخم شده… الهی بمیرم هنوز صدای شیون و گریه سوزناکش توی خاطرم هست…

ای بابا چقدر دیر می گذره، بازم مسئله… اه ..تمومش کن دیگه … یکی نیست بگه فیزیک بخونم که چی بشه … ازتوی شیمی و فیزیک چی در می آد…آه… من فقط…فقط…یه دل خوش می خوام، آره دل خوش……آخه  می خوام بدونم آیا از توی این درس و مشقا یه ذره دل خوش بیرون می آد؟ عشق میاد؟ زندگی میاد؟ میشه روش حسابی باز کرد؟ عشقی که سه ساله بین من و ساسان به وجود آمده یعنی زندگی، یعنی آرامش, یعنی همون دل خوش…… می خوام چکنم فرمول (ای مساوی با ام سی به توان دو)… خدایا شکرت، دو ماه دیگه این دیپلم لعنتی را می گیرم و…می گیرم و از دست همه مسائل راحت می شم.

بالاخره زنگ مدرسه زده شد و من با شتاب بیروم آمدم، میشه گفت تقریبا می دویدم. خیلی عجله داشتم که صدای دوستم مهسا را شنیدم:

– آهای ملیحه…ملیحه…چت شده…وایسا دیگه…پالتو و کلاهت را جا گذاشتی…چه خبره اینجوری میری…        – هان…آره تند میرم…آخه کار دارم.

– بیا بگیر…چیزی شده؟………..چرا رنگت پریده؟یه طوری شدی، نگرانی؟

– هیچی…..قراره مهمون بیاد…باید زود برم به مامانم کمک  کنم.

– ناقلا….مهمون که رنگ پریدن نداره…..نکنه خواستگار می آد!

پالتو را تنم کردم و بدون جوابی راهی خانه شدم. توی راه فکرم خیلی مشغول بود: «اگه با مهریه موافقت نکنن چی؟ اگه بابام شیربها بخواد چی؟ اگه بابا با همه چی مخالفت کنه ……اگه بابام بخواد با خاله عفت دربیفته چی؟

خدا کنه مامان خونسرد باشه… ای وای …..اگه ساسان حواسش نباشه و بگه ما دو ساله باهم دوستیم….. همه چی خراب میشه …خوب همدیگه را دوست داریم…بچه که نیستیم… من الآن هیجده سالمه…فامیل هم که هستیم… نمیشه که فقط عقد دخترعموها با پسرعموها تو آسمونا بسته شده باشه…مگه دخترخاله ها و پسرخاله ها دل ندارن… دلشون آهنیه؟… ای خدا امروز به خیر بگذره…ساسان خیلی ماهه… الان بیست و دو سالشه…دانشجوی کامپیوتره…. کار هم می کنه…شاگرد خصوصی داره … ماهی هفتصد هزار تومن درآمد داره…. هفتصد هزارتومن خیلیه…. عاشق همدیگه هم که هستیم… دیگه چی میخوام…راحت زندگی می کنیم… از دست غر و لند های بابام هم راحت میشم…دیگه کسی نیست بگه چرا چشماتو سیاه کردی…چرا صورتتو اینقدر سرخ کردی… با این لباس نمیشه بری بیرون…وای …راحت میشم…خوب مگه چیه …خوشگل کنم و خوب لبای بپوشم چه عیبی داره… چه خوب که ساسان خودش خیلی خیل….ی خوش لباسه …دردسری هم برام درست نمیکنه… یادمه از مدرسه که بیرون می آمدم، آنطرف سر کوچه روبرویی منتظرم وایساده بود…چه تیپی می زد…دل همه را می برد… چه روزایی بود… چه حال و هوایی …چه دروغایی که به مامان و بابام نگفتم…»

…………….               …………….              ………………          ……………..           …………….

 

زنگ در خانه را زدم و وارد خانه شدم، توی پله ها صدای بگو مگوی مامان و بابام می آمد.

– ای بابا چقدر سخت می گیری رحیم آقا… ساسان پسر خواهر منه…می شناسیمش… چرا اینقده نگرانی؟ قراره خواهرم یه خونه هم به عروس و داماد بده. مگه یادت رفته یه هفتاد متری روی خونه خودشون ساختن. خواهرم دین و ایمونش ساسانه …مطمئن باش برای پسرش و عروسش کم نمیذاره.

– خدا کنه تو درست بگی…این پسره خیلی نازک نارنجیه… عزیزدردونه مامان جونشه… والله بالله زندگی خرج داره…با شاگرد خصوصی که نمیشه زندگی کرد. امروز شاگرد هست ، فردا نیست، اونوقت این ملیحه باید چه کنه؟… می ترسم نتونه از پس مخارج زندگی بربیاد…اصلا…خانم من… اصلا تو فکر مهریه و شیربها را کردی؟ من که سکه کمتر از سال تولدش قبول نمی کنم، گفته باشم…شیربها هم به عبارتی می کنه بیست میلیون…ولی…

– دیگه چیه؟

-راستش این پسره…

– اینقده نگو این پسره…. بابا ناسلامتی داره دامادمون میشه…

– باشه…باشه… جناب آقای ساسان خان………خوبه؟…باید لباس پوشیدنش و اون موهاش رو درست کنه…یه من مربا میزنه به موهاش…اه اه اه …

– مربا چیه…ژله میرنه…ژله…اونم خارجی …. جوونه دیگه…دنبال مد روزه ،… اینقده سنگ جلوی پای این جوون ننداز… به خدا بچه سالمیه…معتاد نیست…سیگاری نیست…اهل رفیق بازی نیست…داره درس می خونه…چند تا شاگرد داره ….کار می کنه… خونه هم که به لطف پدر و مادرش  داره….. بقیه را بسپار به خدا…

………………….              ………………….           ………………………          ………………………           ………………………………

بعد از ظهر شده و من دارم وسائل پذیرایی را با مامان آماده می کنم. باید سینی فنجون و قندون را از توی ویترین در بیارم…ظرف میوه را تزئین کنم…. شربت خوری ها را بشورم….شیرینی بذارم توی ظرف کریستال…. ولی …راستش این فنجونا را دوست ندارم…

– مامان… مامان…می گم اون فنجون های لب طلایی خوشگلتر نیست؟ این نقره ها خیلی کهنه و بدجوره.

– نه عزیزم …این نقره ها مال جهاز منه…قبلش هم مال جهاز مادرم بوده….اما مرغوبه…تو هنوز زوده این چیزها را بفهمی! زود باش…زود باش الان میان…

بالاخره انتظار به پایان رسید و ساسان و خاله عفت و خاله بهجت و خاله رفعت و شوهرانشان آمدند. همه خوشحال بودند و مرتب می گفتند «مبارکه….مبارکه…». پس از گفتگوهای زیاد« نشون » طلای سفید زیبایی را در انگشت من کردند و شیرینی خوردیم. مهریه من شد هزار و سیصدو هفتاد و یک سکه طلا و شیربها هم شد پانزده میلیون تومن. قرار شد هفته دیگه عقد کنیم و بعد از امتحانات خرداد یعنی دوماه دیگه هم جشن عروسی بگیرند. ساسان تمام مدت خواستگاری سرش پایین بود و سکوت کرده بود.  البته حرفی  هم نداره که بزنه. قرار نیست مخارجی را به عهده بگیره. او فقط چهار ماهه که کار می کنه و به قول خودش درآمدش پول یه جفت کفشه. ساسان خیلی خرج دک و پزش می کرد ، همیشه تمام لباسهای زیر و رو ، کمربند شلوارش و کفش و جوراب و ساعت و حتی ژل موهاش ، همه مارک دار بوده و می گفت این ها اعتبار یه آدمه…و من هم از این حرفاش خوشم می آمد….وای عجب روز قشنگیه…آخرش به آرزوم رسیدم…خوشبختانه پدر و مادر ساسان با شرایط خانواده من هیچ مخالفتی نکردند و من خیلی خوشحال بودم…من و ساسان بزودی زن و شوهر میشیم و زندگی را با هم می سازیم… وای…میدونم که همه در مورد عشق ما حرف می زنند. فکرش را بکن…من و ساسان….یه خونه مستقل….یه زندگی راحت…… و عشق واقعی….یه دل خوش….و مهم تر از همه اینها…«آزادی» آزاد…آزاد… آزاد از باید و نبایدهای بابام…از بهانه گیری ها و گیردادن های بیجا…

……………………….                 ……………………….                    ………………………..             ……………………………

عروسی ما سرگرفت. چه شب قشنگی بود.چه حال و هوایی داشتیم. پدر ساسان سنگ تموم گذاشت. و ما زندگی پر از عشق و پر از صمیمیت را شروع کردیم.اوائل همه چیز عالی بود. روی ابرها پرواز می کردیم. هر شب مهمونی، هر شب تفریح، مرتب مسافرت، خیلی به ما خوش می گذشت. من اینقدر ذوق زده بودم که امتحانات پایانی مدرسه را ندادم. فقط به عشقی که بین ما بود مشغول بودم و دیگه هیچ چیز نمی خواستم…

سه ماهی از عروسی ما می گذشت. من دوست داشتم کم کم مشغول خانه داری شوم. دوست داشتم صبح ها با علاقه بیدار شوم تا برای ساسان صبحانه درست کنم، لباسش را اطو کنم و او را روانه کار یا دانشگاه کنم، براش ناهار درست کنم، غذاهای متنوع یاد بگیرم، اما…

ساسان تنبلی را سر لوحه زندگی کرده بود… شب ها تا دیر وقت پایین بودیم. او یا مشغول تماشای فیلم های تلویزیون بود ، یا با مهمان های پدر و مادرش می نشست و گپ می زد، و یا با لپ تاب توی اینترنت مشغول بود. مادر و پدرش می گفتند: بمونید…همین جا بخوابید. متاسفانه محبت بی حد خانواده اش ساسان را پرتوقع بار آورده بود و حتی بی مسئولیت. و ما پایین توی خونه خاله می خوابیدیم. و باز فردا به همین منوال می گذشت…

خاله جان مرتب می گفت: بمونید پایین،…می گفت: تو استراحت کن و ناهار بیا پایین.یادمه یک روز که تصمیم گرفتم خودم آشپزی کنم،به آشپزخانه رفتم تا دست به کار شوم وغذایی آماده کنم. ولی من ازآشپزی چیزی نمیدانستم و از این رو بدو بدو رفتم پایین تا از خاله جان بپرسم.سلام کردم و خاله گفت:

-سلام دخترم.چه خوب کردی آمدی…. بیا تو.. بیا صبحانه حاضره، ساسان هم الان رفت. یه لیوان شیر و عسل هم دادم خورد.

-ولی من صبحانه آماده کردم و ساسان هم خورد.

-میدونم…ولی من صدای پاش را شنیدم و آمد تو و با ما هم دولقمه خورد….از این به بعد تو بگیر بخواب …نمیخواد بیدار شی…ساسان میاد پایین صبحانه میخوره …تو هم که بیدار شدی بیا اینجا…سماور ما همیشه روشنه…چای هم برقراره…آره خاله… خونه خودته. تازه تو هنوز نوعروسی…. جوانی…وقت برای صبح زود بیدار شدن و برای آشپزی کردن و خانه داری کردن زیاده خاله…وقت زیاده….

آرزو به دل من ماند که توی خانه خودم باشم. از آن استقلالی که میخواستم ، هیچ خبری نبودو با کمال تاسف

ساسان هم حسابی استفاده می کرد و از خدمات و حمایت های مامان و باباش تمام و کمال استقبال می کرد و همان طور که گفتم حس و حال تنبلی شدیدا بر او غلبه کرده بود. هر موقع در این مورد با او صحبت می کردم عصبانی می شد و بداخلاقی می کرد و می گفت: تو میخوای بین ما جدایی بیندازی…

این شرایط باعث شد که ساسان به ادامه درسش هم بی تفاوت شود و به قول معروف یه خط در میان دانشگاه میرفت و موقع امتحانات هم غیبت می کرد. او کم کم شاگردان خصوصی اش را هم جواب کرد. من هم بیشتر کمک دست مادرش بودم. مدام توی آشپزخانه برای داماد ها و عروس های دیگر خانواده زحمت می کشیدم. یا باید جارو و نظافت می کردم و یا اینکه در آشپزی کمک حال خاله خانم بودم. این بود زندگی روزانه و شبانه من. منی که برای خودم خیال ها داشتم . در رویاهایم چه چیزهایی را پرورانده بودم…اما زهی خیال باطل…

 

……………………………              ……………………………..            ……………………….      …………………………………..

امروز دو ساله که از ازدواج من و ساسان می گذره…ما صاحب یک دختر خوشگل شدیم… که الآن حدود یک سال و یک ماهه است …. من اینقدر ذوق زده عشق خیالی خودم بودم، که امتحانات پایانی مدرسه را ندادم و فقط به عشق فکر می کردم، عشقی که فقط یک خیال باطل بود، یک حباب بود… سراب بود… بله من باختم… نادانی کار به دستم داد. ای کاش بیشتر می دونستم. ای کاش راهنما داشتم…

خرج زندگی ما را پدرش می داد . خانه هم که به نام ساسان نبود فقط ما آنجا در طبقه بالای خانه پدرش زندگی می کردیم . او مدام لباس و کفش و ادکلن می خرید و شب ها هم تا دیر وقت بیرون از خونه بود. رفتارش با من هم عوض شد. کم کم شروع کرد به کنترل کردن من! روی لباس من ، آرایش  من، حرف زدنم با دیگران ، به همه چیز حساس بود و از آن آزادی که من می خواستم هیچ خبری نبود. حتی با درس خوندن من و تمام کردن تحصیلاتم هم مخالفت می کرد. و من شدم یک موجود مصرف کننده و بی خاصیت.

من فقط دلم به بچه ام خوشه. بچه تا حدی زندگی مرا پر کرده ولی من ابدا خودم را یک آدم باتجربه و دانا نمیدانم. هنوزخیلی چیزها باید بدانم تا بتوانم از عهده وظیفه مادری برآیم، حتی نقش همسری را هم خوب ایفا نمی کنم. مدام با ساسان دعوا دارم. همیشه قهر می کنم و میرم خانه پدرم. از کارهایش سردر نمیارم.نمیدونم کجا میره، با چه افرادی دوستی می کنه …آخرکجای کارم اشتباه بوده…خاله من مرتب مهمون داره و همش از من می خواد که برم پایین کمکش کنم. انگار من را به عنوان کمک دست به اینجا آوردند. حتی اختیار بچه خودم را هم ندارم. خاله بچه را غذا میدهد، شیشه شیر را او به دهانش میگذارد ، حمامش می کند، همیشه پیش خودش می خواباند و می گوید:« نوه از اولاد عزیز تره تو چه میدونی من چه احساسی دارم». می گوید:    « تو هنوز بلد نیستی، بچه داری کار سختیه، اگه اتفاقی بیفته چکار می کنی هان …؟»

شما به من بگویید کجای کار من غلط بوده؟ باید چه می کردم که ساسان متعهدانه با من و زندگیش برخورد می کرد؟ چرا قهر و دعواهای من هیچ اثری ندارد؟چرا؟چرا؟چرا؟

girlandboycry205

 



اختیار شما در دست کیست:

اختیار شما در دست کیست ؟

 

آﯾﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﭼﻨﯿﻦ اﺣﺴﺎس ﮐﺮده اﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﺮرﺷﺘﻪ زﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ در دﺳﺖ ﺧﻮدﺗﺎن ﻧﯿﺴﺖ؟ آﯾﺎ اﺣﺴﺎس ﮐﺮده اﯾﺪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ را ﺑﻪ اﻧﺠﺎم ﮐﺎرﻫﺎﯾﯽ وا ﻣﯽ دارﻧﺪ ﮐﻪ ﺧﻮد ﻋﻼﻗﻪ اي ﺑﻪ آن ﻧﺪارﯾﺪ؟ آ ﯾﺎ در ﺻﺪد ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﺎري اﻧﺠﺎم دﻫﯿﺪ اﻣﺎ دﯾﮕﺮان اﯾﻦ اﺟﺎزه را ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ دﻫﻨﺪ؟ آﯾﺎ ﻫﺮ ﮔﺎه ﺧﻮاﺳﺘﯿﺪ ﺧﻮد را از اﯾﻦ ﻗﯿﺪ و ﺑﻨﺪ رﻫﺎ ﮐﻨﯿﺪ ، ﻣﻮﻓﻖ ﻧﺸﺪه و ﺑﻪ ﺷﮑﻞ دﯾﮕﺮي ﮔﺮﻓﺘﺎر ﺑﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ؟

اﮔﺮ واﻗﻌﺎ ﭼﻨﯿﻦ اﺣﺴﺎﺳﯽ در ﻣﻮرد ﺧﻮد و ﻋﻤﻠﮑﺮد ﺧﻮد دارﯾﺪ، ﺑﺪاﻧﯿﺪ ﮐﻪ » دﯾﮕﺮان « رواﺑﻂ ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮﯾﺎﻧﻪ اي را ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻗﺮار ﮐﺮده اﻧﺪ .در ﻫﺮ ﺻﻮرت ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ ﺧﻮد را از ﺷﺮ ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮﯾﯽ ﻧﺠﺎت ﺑﺪﻫﯿﺪ . ﺑﻪ ﯾﺎد داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻫﺮ ﺑﺎري ﮐﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ و ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺧﻮاﺳﺘﻪ او ﻋﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ، آن ﻋﺎﻣﻠﯽ ﮐﻪ ﻋﺰت ﻧﻔﺲ ﺷﻤﺎ را ﺑﺮ ﻫﻢ ﻣﯽ زﻧﺪ را روﻏﻦ ﮐﺎري ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ. در ﺣﻘﯿﻘﺖ «ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ» ﺑﻪ  وﺳﯿﻠﻪ ﮐﻨﺘﺮﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ دارد، ﺑﻪ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ اﺣﺴﺎس را ﻣﯽ دﻫﺪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻓﺎﻗﺪ ﻗﺪرت، ﺗﻮان و اراده ﻫﺴﺘﯿﺪ و  ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﺪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ  اﺣﺴﺎس  را ﺑﺎور ﮐﻨﯿﺪ و اﯾﻦ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ را ﻣﻮﻓﻖ ﮐﻨﯿﺪ و ﯾﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﺗﻼش او ﺑﺸﻮﯾﺪ.

ﻫﺪف ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺑﺮاي ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ ، ﭼﻪ ﻧﻮع ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ اﺳﺖ؟

ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭼﻪ ﻧﻮع اﻓﺮادي ﺑﺎ ﭼﻪ وﯾﮋﮔﯽ ﻫﺎﯾﯽ در دام ﮐﻨﺘﺮل دﯾﮕﺮان ﻣﯽ اﻓﺘﻨﺪ؟ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ آﻧﺎن را دﺳﺘﻪ ﺑﻨﺪي و ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻨﯿﻢ.

اﻓﺮاد ﻣﻬﺮﻃﻠﺐ

ﻣﯽ ﺗﻮان ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎري «راﺿﯽ ﮐﺮدن دﯾﮕﺮان» در ﺷﺨﺼﯿﺖ اﯾﻦ اﻓﺮاد ﻧﻬﻔﺘﻪ اﺳﺖ. وﻗﺘﯽ ﻫﻤﻮاره اﻧﺘﻈﺎرات دﯾﮕﺮان را ﺑﺮآورده ﻣﯽ ﺳﺎزﯾﺪ و ﻗﺼﺪ دارﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻫﺎي آﻧﺎن را در ﻧﻈﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ، در واﻗﻊ ﺷﻤﺎ از اﯾﻦ روش ﺑﺮاي رﺳﯿﺪن ﺑﻪ ﺧﻮد «ارزﺷﻤﻨﺪي» اﺳﺘﻔﺎده ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ. «ﻣﻬﺮﻃﻠﺐ ﻫﺎ» ﺑﺮاي ﺧﻮب ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪن ﺧﻮد ﺑﻬﺎي ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﭘﺮدازﻧﺪ. آﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺧﻮدﺷﺎن را آدم ﻫﺎي ﺧﻮﺑﯽ اﺣﺴﺎس ﮐﻨﻨﺪ ، اﻣﺎ ﻫﺰﯾﻨﻪ اﯾﻦ »ﺧﻮب ﺑﻮدن « در اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻮرد ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮﯾﯽ ﻗﺮار ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ. «ﻣﻬﺮ ﻃﻠﺐ ﻫﺎ» اﻏﻠﺐ ﺑﺎ ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ ﻫﺎ ﮐﻨﺎر ﻣﯽ آﯾﻨﺪ زﯾﺮا ﻧﻤﯽ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﻧﺎراﺿﯽ ﮐﺮدن آﻧﺎن دﭼﺎر اﺣﺴﺎس ﮔﻨﺎه ﺑﺸﻮﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ دﻟﯿﻞ ﺧﻮد را  ﺑﻪ اﻧﺠﺎم ﻫﺮ ﮐﺎري ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﯿﭻ ﻋﻼﻗﻪ اي ﻧﯿﺰ ﺑﻪ آن ﻧﺪارﻧﺪ، ﻣﺠﺒﻮر ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ از اﺣﺴﺎس ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ«ﮔﻨﺎه» ﺑﺮﺣﺰر ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ.

 

اﻓﺮاد ﺧﻮاﻫﺎن ﺗﺎﯾﯿﺪ دﯾﮕﺮان

اﯾﻦ اﻓﺮاد ﻧﻤﯽ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻣﻮرد ﺑﯽ اﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﻗﺮار ﮔﯿﺮﻧﺪ و از ﻫﻤﯿﻦ رو از اﯾﻨﮑﻪ اﻧﺘﻘﺎد ﺷﻮﻧﺪ ﺷﺪﯾﺪا ﮔﺮﯾﺰان ﻫﺴﺘﻨﺪ. در ﻫﺴﺘﻪ ﻓﮑﺮي آﻧﺎن ﺗﺮس از ﻃﺮد ﺷﺪن ﻗﺮار دارد. ﺗﻮﺟﻪ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ اﯾﻨﮑﻪ دﯾﮕﺮان ﻣﺎ را ﺑﭙﺬﯾﺮﻧﺪ و ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮐﻨﻨﺪ اﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪارد و ﺣﺘﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪه اﺳﺖ اﻣﺎ اﮔﺮ اﯾﻦ ﻧﯿﺎز ﺷﻤﺎ ﺷﮑﻞ اﺟﺒﺎر ﭘﯿﺪا ﮐﻨﺪ و ﺑﺮاي ﺑﻘﺎ ﺷﻤﺎ ﺿﺮوري ﺑﺎﺷﺪ ، ﻣﯽ ﺗﻮان ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ در ﻗﻠﻤﺮو ﺧﻄﺮﻧﺎك ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮﯾﯽ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﯾﺪ .ﺟﺎﻟﺐ اﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﻮاﻫﯿﺪ ﺧﻮب ﻇﺎﻫﺮ ﺷﻮﯾﺪ و ﺗﺎﯾﯿﺪ دﯾﮕﺮان را ﺑﻪ دﺳﺖ آورﯾﺪ، اﺣﺴﺎس اﻣﻨﯿﺖ ﺧﻮد را ﺑﯿﺸﺘﺮ از دﺳﺖ ﻣﯽ دﻫﯿﺪ و ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮔﺮﻓﺘﺎر ﻫﺮاس ﺧﻮاﻫﯿﺪ ﺷﺪ.

 

اﻓﺮاد ي ﮐﻪ از اﺣﺴﺎﺳﺎت و ﻋﻮاﻃﻒ ﻣﻨﻔﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻨﺪ

اﻓﺮادي ﮐﻪ از ﺻﺪاي ﺑﻠﻨﺪ و ﯾﺎ رﻓﺘﺎر ﺧﺸﻤﮕﯿﻨﺎﻧﻪ دﯾﮕﺮان ﻧﮕﺮان ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﻪ راﺣﺘﯽ ﻣﻮرد ﺗﻬﺎﺟﻢ ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ ﻗﺮار ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ.  ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﻧﻈﺮ دﯾﮕﺮان ﺣﻖ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺷﻤﺎﺳﺖ، اﯾﻨﮑﻪ ﻃﺮف ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﻈﺮات ﺷﻤﺎ را ﻧﺪارد دﻟﯿﻞ ﻣﻮﺟﻬﯽ ﺑﺮاي ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮدن ﻣﯿﺪان از ﺳﻮي ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺖ. اﺿﻄﺮاب اﯾﺠﺎد ﺷﺪه اي ﮐﻪ در ﺑﺤﺚ ﻫﺎ و ﻣﺬاﮐﺮات رخ ﻣﯽ دﻫﺪ ﺗﺎ اﻧﺪازه اي ﻃﺒﯿﻌﯽ اﺳﺖ و ﻻزم اﺳﺖ ﺑﺎ ﺑﺮﺧﻮردي  ﺳﺎزﻧﺪه ﺑﺘﻮان ﺑﺮ آن ﻏﻠﺒﻪ ﮐﺮد.

 

اﻓﺮادي ﮐﻪ در ﺟﻮاب «ﻧﻪ» ﻗﺎﻃﻌﯿﺖ ﻧﺪارﻧﺪ

ﻓﻘﺪان ﻗﺎﻃﻌﯿﺖ در ﭘﺎﺳﺦ دادن ﺑﻪ دﯾﮕﺮان ، ﺷﻤﺎ را درﺑﺴﺖ در اﺧﺘﯿﺎر ﯾﮏ ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮي ﻣﺎﻫﺮ ﻗﺮار ﻣﯽ دﻫﺪ.«ﻧﻪ» ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ اﺣﺴﺎس ﮔﻨﺎه و ﯾﺎ ﺧﻮدﺧﻮاﻫﯽ ﻣﯽ دﻫﺪ زﯾﺮا ﺷﻤﺎ ﺑﺮ اﯾﻦ ﺑﺎور ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻮاب  «ﻧﻪ» ﺑﻪ اﺷﺨﺎص آن ﻫﺎ را ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ. ﺷﻤﺎ ﺑﺎ دادن ﺟﻮاب آري ، ﺗﺸﻮﯾﺶ و ﻧﮕﺮاﻧﯽ و ﻫﺮ اﺣﺴﺎس ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪي را از ﺧﻮد دور ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻪ ﻃﻮرﯾﮑﻪ ﺣﺎﺿﺮﯾﺪ ﺑﺎ  «آري» ﮔﻔﺘﻦ ﻟﺬت و ﺷﺎدي زﻧﺪﮔﯽ را ﺑﺮ ﺧﻮد ﺣﺮام ﮐﻨﯿﺪ. اﻣﺎ آﮔﺎه ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻫﺮ ﮔﺎه ﺑﻪ دﯾﮕﺮان ﺟﻮاب «آري» ﻣﯽ دﻫﯿﺪ در ﺷﺮاﯾﻄﯽ ﻗﺮار ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ ﮐﻪ اﻧﺮژي ﺷﻤﺎ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻣﯽ رود. از ﺳﻮي دﯾﮕﺮ ﺑﯿﺶ از ﭘﯿﺶ ﮐﻨﺘﺮل ﺧﻮد را ﺑﻪ دﺳﺖ اﻓﺮاد ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ ﻣﯽ ﺳﭙﺎرﯾﺪ.

 

 

 

اﻓﺮادي ﮐﻪ ﻫﻮﯾﺖ درﺳﺘﯽ از ﺧﻮد ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ

اﮔﺮ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﻧﻤﯽ داﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ و ﻧﻘﺶ ﺷﻤﺎ در رواﺑﻂ ﺑﺎ دﯾﮕﺮان ﭼﯿﺴﺖ ، ﺑﺪاﻧﯿﺪ ﮐﻪ اﯾﻦ روﺣﯿﻪ ﺑﺮاي اﻓﺮاد ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ ﺑﺴﯿﺎر ﻣﻄﻠﻮب اﺳﺖ. دﻻﯾﻞ ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﻫﻮﯾﺖ ﻣﻌﯿﻦ و اﺣﺴﺎس ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ از ﺧﻮد، اﻏﻠﺐ رﯾﺸﻪ در دوران ﮐﻮدﮐﯽ دارد ﮐﻪ اﺟﺎزه ﻧﺪاده ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﻣﻄﻤﺌﻦ و ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺷﺪه اي ﺑﺮﺳﯿﺪ. اﯾﻦ اﻣﺮ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺑﺎﺑﺎزﺧﻮردﻫﺎي ﻣﻨﻔﯽ ﭘﺪر و ﻣﺎدر راﺑﻄﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺳﺎﯾﺮ اﺷﺨﺎص ﻣﻬﻢ در زﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺑﺮﺧﻮردﻫﺎي ﻣﻨﻔﯽ ﮐﺮده ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﮐﻮدﮐﯽ ﮐﻪ ﺑﺎرﻫﺎ و ﺑﻪ ﺗﮑﺮار ﺧﻮد را ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺷﺪه ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ، ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﮐﻪ ﺷﺨﺼﯽ ارزﺷﻤﻨﺪ  ﺑﺎﻫﻮش و ﺗﻮاﻧﻤﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ ﺗﺎﺑﻊ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻫﺎ و ﻧﻈﺮات  ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪﺗﺮ دﯾﮕﺮان ﺑﺎﺷﺪ.ﻣﺴﺌﻠﻪ اﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﻮاﻣﻞ ﮐﻨﺘﺮل ﮐﻨﻨﺪه ﺧﻮد را در ﺧﺎرج از ﺧﻮد ، ﺗﻮﺳﻂ ﻣﺤﯿﻂ و ﯾﺎ اﻓﺮاد دﯾﮕﺮ ﻣﯽ داﻧﯿﺪ و ﻋﺎﻣﻞ ﮐﻨﺘﺮل دروﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺎن ﻫﻮش، اﺳﺘﻌﺪادﻫﺎ و ﺗﻮاﻧﺎﯾﯿﻬﺎي ارزﺷﻤﻨﺪ ﺷﻤﺎﺳﺖ، در ذﻫﻦ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎر ﮐﻢ رﻧﮓ ﺟﻠﻮه ﮐﺮده اﺳﺖ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎور ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺻﺎﺣﺐ اﯾﻦ وﯾﮋﮔﯿﻬﺎي اﺛﺮ ﮔﺬار ﻫﺴﺘﯿﺪ و ﻧﻘﺶ ﺧﻮد را در زﻧﺪﮔﯽ و ارﺗﺒﺎط ﺑﺎ دﯾﮕﺮان ﺟﺪي ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ.

اﻓﺮادي ﺑﺎ اﻋﺘﻤﺎد ﺑﻨﻔﺲ ﺿﻌﯿﻒ

اﯾﻦ وﯾﮋﮔﯽ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل وﯾﮋﮔﯽ ﻗﺒﻠﯽ در ﻓﺮد ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﻮد. ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻌﻨﯽ ﮐﻪ ﻓﺮدي ﮐﻪ ﻫﻮﯾﺖ درﺳﺘﯽ از ﺧﻮد ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﺪ، و اﺣﺴﺎس ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺷﺪن ﺑﺮ او ﻏﺎﻟﺐ اﺳﺖ، و ﮐﺎﻧﻮن ﮐﻨﺘﺮل ﺧﻮد را در ﺧﺎرج از ﺧﻮ ﻣﯽ داﻧﺪ و ﺗﻮاﻧﺎﯾﯿﻬﺎي ﺧﻮد را دﺳﺖ ﮐﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮد،، ﭘﯿﺎﻣﺪي ﭼﻮن اﻋﺘﻤﺎد ﺑﻨﻔﺲ ﭘﺎﯾﯿﻦ را در ﺧﻮد رﺷﺪ ﺧﻮاﻫﺪ داد. اﮔﺮ ﻧﺘﻮاﻧﯿﺪ ﺑﺎ ﺧﻮد ﻣﺸﻮرت ﮐﻨﯿﺪ و ﺑﺮ ﺧﻮد ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻨﯿﺪ

و ﭘﺎﯾﺒﻨﺪ ﻗﻀﺎوت ﻫﺎ و ارزش ﻫﺎي ﺧﻮد ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﯿﺪ  واﺑﺴﺘﮕﯽ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ دﯾﮕﺮان اﻓﺰاﯾﺶ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ در ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ اﯾﻦ ﺿﻌﻒ در راﺑﻄﻪ ﺑﺎ دﯾﮕﺮان ﺧﻮد را  ﻣﺠﺒﻮر ﻣﮑﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻘﻮل ﻣﻌﺮوف «ﺑﻪ ﺳﺎز آﻧﻬﺎ ﺑﺮﻗﺼﯿﺪ». ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ وﯾﮋﮔﯽ اﯾﻦ اﻓﺮاد ﻣﻌﻤﻮﻻ ﮔﺮاﯾﺶ دارﻧﺪ ﺗﺎ از دﯾﮕﺮان راﻫﻨﻤﺎﯾﯽ و ﯾﺎ راه ﺣﻞ ﺑﺨﻮاﻫﻨﺪو ﺑﻪ ﻧﻮﻋﯽ ﻋﻨﺎن اﺧﺘﯿﺎر ﻫﻤﻪ اﻣﻮر از ﻗﺒﯿﻞ : ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺎﻻ وﺣﺘﯽ اﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ، آراﯾﺶ ﻣﻮي ﺳﺮ  ﮐﺴﺐ و ﮐﺎر و ﺣﺘﯽ  ﺑﯿﺶ از اﯾﻨﻬﺎ را از ﺧﻮد ﯾﮕﯿﺮﻧﺪ و ﺑﻪ دﯾﮕﺮان ﺑﺴﭙﺎرﻧﺪ . اﮔﺮ ﺑﺮ اﯾﻦ ﺑﺎور ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ دﯾﮕﺮان ﺑﯿﺶ از ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﻨﺪ ﻧﺘﺎﯾﺞ زﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ را ﮐﻨﺘﺮل ﮐﻨﻨﺪ، در ﺑﺮاﺑﺮ ﻧﻔﻮذ و ﺗﺎﺛﯿﺮ آﻧﺎن آﺳﯿﺐ ﭘﺬﯾﺮﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ.

ﺑﺎ ارزﯾﺎﺑﯽ دﻗﯿﻘﯽ از وﯾﮋﮔﯿﻬﺎي ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ و ﻋﻤﻠﮑﺮد ﻫﺎي ﺧﻮد، ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ در اﺻﻼح اﯾﻦ ﺿﻌﻒ ﻗﺪم ﻫﺎي ﻣﻮﺛﺮي ﺑﺮدارﯾﺪ وﻣﺮاﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ دﯾﮕﺮ در دام اﻓﺮاد ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ ﻧﯿﻔﺘﯿﺪ.

فرزانه احمدی

 

762786147155_2

bossy-woman-small

118ایران بانک اطلاعات مشاغل ایران تهران دکتر فرزانه احمدی دکتر فرزانه احمدی در تهران دکترای روانشناسی مشاور خانوادگی مشاور های خانوادگی
118iran
WordPress SEO fine-tune by Meta SEO Pack from Poradnik Webmastera